یکی از مشکلات عمده ی من اینه که مثل خیلی ها "نه" گفتن برام کار واقعا سختیه،مخصوصا اگه در جواب دوست و فامیل باشه.از طرف دیگه کتاب هام جز با ارزش ترین اموالم به حساب میان و شدیدا روشون حساسم .
چند ماه پیش یکی از این دوستهای من -که خودش اگه جون به عزراییل بده،کتاب به کسی امانت نمیده-وقتی فهمید که کمدی الهی من اینجاس،به من گفت من اینارو ببرم،یه ماهه برمیگردونم،منم گفتم باشه.خلاصه ۳ جلدش رو برد که ۱ ماهه بخونه و الان تقریبا 8 ماهه که هیچ خبری ازش نیست.امروز یکی دیگه از دوستام به من گفت اگر کمدی الهیت رو نمیخوای من بگیرم ازت بخونمش،من هم که منتظر فرصتی بودم بحث این کتاب رو پیش بکشم و ببینم اصلا کتابم زنده اس یا نه گفتم راستش دست ... است ،میپرسم ازش اگه دیگه لازمش نداره تو بگیر بخون.به نظرتون عکس العمل اون دوست اولی چی بود؟با یه نگاه عاقل اندر سفیه تو چشم من گفت: "احمق اونیه که کتاب امانت میده،و احمقتر اونیه که کتابی که امانت گرفته رو به صاحبش پس میده" !!!!
من کلا آدم سیاسی ای نیستم،سیاسی هم نمینویسم ولی این روزها ساکت نشستن و فقط نگاه کردن خیلی سخت شده...
قصدم مرثیه خوانی نیست،بلد هم نیستم راستش.ولی ناراحتم...پر از بغض و فریادم...
نمیفهمم کسایی رو که با سوز و گداز از مرگ سلینجر* میگن و فریاد وا حسرتا سر میدن ولی از اون طرف انگار نه انگار که همین بغل گوششون دو تا جوون هم وطنشون رو اعدام کردن.
نمیفهمم آدم چطوری میتونه بشنوه که بابای آرش میگه "من هیچ تسلیتی رو نمیپذیرم،فقط تبریک!چون آرش شهید راه دموکراسی و آزادیه!" و دلش آتیش نگیره و باز ساکت بشینه و نگاه کنه...
این بازی کثیف تا کی میخواد ادامه پیدا کنه؟؟؟دیروز ندا و سهراب و امیر و کیانوش و و و ... ،امروز آرش و محمد رضا،فردا نوبت کیه ؟؟؟
------------------------------------------------------
*نویسنده ی معاصر آمریکایی رمان معروف و محبوب "ناتور دشت",که دیروز فوت کرد .
چشمتون روز بد نبینه،این چند روز اخیر بدجور سرماخورده بودم،از این سرمخوردگیهای مزخرفی که همه جای بدنت درد میگیره،سرت سنگین میشه،گلوت میسوزه و دائم باید یه جعبه ی دستمال کاغذی دنبالت باشه!
سرماخوردگی به تنهایی چیز مزخرفیه،چه برسه به اینکه تنها هم باشی ...حالا باز من شانس آوردم که هلن و شادی بودن و هوام رو داشتن،ولی خب...
حالا اینها به کنار،از اونجایی که ظاهرا این چند وقته من رو دور سورپرایز شدنم،دیروز ظهر چسبیده بودم به شوفاژ و داشتم سوپ میخوردم که در زدن،فکر کردم شادی است،در رو باز کردم دیدم دو تا از دوستهای فرانسوی سابقمن که دو سال پیش از این شهر رفتن و دیگه نه جواب میل های من رو دادن،نه خبری از خودشون!بد از دو سال بیخبری کامل!!!بدون هماهنگی!!!تازه کلی هم ذوق کرده بودن که "در پایین بسته بود ولی چون میخواستیم سورپرایزت کنیم با یکی از همسایه هات اومدیم تو" (و خوب اینجاس که آدم از خودش میپرسه پس فرق نگهبان با مترسک چیه ؟!؟)
فکر نمیکنم خیلی نیازی به توضیح میزان سورپرایز شدن من باشه،با چشمهای پف کرده و صدای گرفته و دستمال های توی دستم!!!مخصوصن وقتی میدونی که هدف از این همه محبت الکی فقط پیدا کردن یه جای خواب مجانیه!!!
من صبح ها از تخت که میام بیرون از بغل میز که رد میشم کامپیوتر رو روشن میکنم ،میرم حموم و وقتی میام اولین کاری که میکنم صفحه ی میل و fb و بالاترین رو باز میکنم،اول از همه هم بالاترین رو میخونم و خب خیلی وقته که صبح هام با خبر های خوبی شروع نمیشن...
دیروز صبح،روز من با خبر ترور دکتر علی محمدی شروع شد،صفحه ی بالاترین که باز شد اولین تیتر این بود: "انفجار بمب در تهران" ،من مردم و زنده شدم تا جریان رو فهمیدم،خیلی دلم گرفت از فکر اینکه هر روز قیمت جون هم وطن هام کم و کمتر میشه برای صاحبان قدرت و زور...از فکر اینکه نکنه واقعا کشور همیشه دوست داشتنی من هم داره تبدیل به عراق ، یا لبنان دوم میشه... از فکر اینکه...
بعد از بالاترین رفتم سراغ میلم،یکی از دوست هام یه لینک برام فرستاده بود،کلیک کردم ببینم چیه،که صدای احمد شاملو تو خونه پیچید که میگفت "موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست...موطن آدمی تنها در قلب کسانیست که دوستش میدارند..." .یه گزارش ۷-۸ دقیقه ای بود راجع به غربت و ... .نمیگم جالب بود، نه نبود...نمیگم هم آهنگاش قشنگ و خاطره انگیز و ... بودن،چون نبودن.ولی بهانه ای بود برای اینکه یادم بیفته چقد دلم تنگه... برای اینکه یادم بیفته چقد دلم هوای موقعی رو کرده که هواپیما ارتفاع کم میکنه و تو از پشت شیشه ی هواپیما تو تاریکی شب تهران چراغ های شهر رو میبینی که لحظه به لحظه بزرگتر و پرنورتر میشن...
بعد از خوندن میلهام رفتم سراغ fb ،و عجیب اینکه اونجا هم یکی از بچه ها یه ویدئو شیر کرده بود به نام "این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست " ... و خلاصه دیروز صبح،حسابی روز من ساخته شد قبل از رفتن ...
پ.ن.البته یه جورایی موضوع فقط دلتنگی نیست ها،بیشتر خبرهای بد و اوضاع خیلی بد ایرانه که اینقد آدم رو حساس میکنه.من الان بیشتر از اینکه دلم تنگ باشه یا بخوام برگردم و ... نگرانم!میترسم!همش انگار حالت آماده باش دارم برای اتفاقای بد...
هر طبقه ی این ساختمون ما دو واحد داره،واحد های فرد،که واحد های کوچکترن و اکثرا دانشجوها توشون هستن و واحد های زوج ،واحد های بزرگتر،برای خانواده ها .واحد روبروی من یه خانوم و آقای میانسال یونانی زندگی میکنن،هلن و واسیلیس کاناتاریس.این دو تا آدمهای فوق العاده مهربونین،خیلی هم هوای من رو دارن،ناهار های یکشنبه ی من رو معمولا هلن درست میکنه و برام میاره،اصلا هم کاری به اصرار های من نداره هرچی بهش میگم.یا بعضی شبها وقتی برمیگردم میبینم روی در برام یادداشت گذشته که مثلا "کیک درست کردم،برای تو هم گذاشتم،اگه دوست داشتی بیا ازم بگیرش " یا "ما امشب فلان غذا رو داریم،خوشحال میشیم بیای پیشمون" و ... خلاصه اینکه خیلی دوتاشون بهم محبت میکنن.اینها دوتا پسر هم دارن،آدونیس و لئونید،که هردوشون لیون درس میخونن و هر دفعه میان یه سری به مامان باباشون میزنن و تا وقتی که هستن ساختمون رو رو سرشون میذارن.امروز ظهر من داشتم لباسامو اطو میکردم یهو دیدم یکی داره با مشت و لگد میزنه به در.رفتم در رو باز کردم دیدم لئونید دوید تو خونه،آدونیس هم که در خونه شون رو از پشت گرفته بود که از اون طرف باز نشه مثل فشفشه از جاش پرید تو خونه و در رو بست.من تا اومدم بفهمم چی شده دیدم دوباره یکی داره میکوبه به در و به یونانی یه چیزایی میگه.لئونید و آدونیس دلشون رو گرفته بودن و میخندیدن و میگفتن باز نکن،اگه دستش بهمون برسه میکشتمون.من بلافاصله فهمیدم جریان چیه ،گفتم "جوناتان* است؟این دفعه چه بلایی سرش آوردید؟" خلاصه کاشف به عمل اومد که اینا با هم شرط بسته بودن که کی میتونه زودتر از بقیه یه نفس یه بطری آبجو رو تموم کنه.تا اینجای ماجرا مشکلی نیست،مشکل از اونجایی شروع میشه که این دوتا یه عالمه فلفل سیاه رو میریزن تو شیشه ی جوناتان بیچاره و اون از همه جا بیخبر هم برای بردن شرط یه نفس نصف شیشه رو میخوره تا میفهمه چه بلایی سرش اومده!!!!
-----------------------------------------------------------------------------------------
* یکی از دوست های اینا که سر یه شوخی کوچک ماجرای شوخیهاشون کش پیدا کرد و الان مدتیه که کار به شوخی های گاه جبران ناپذیر کشیده.
آبتین امروز صبح رفت.خونه خیلی خالی شد.تا امروز که اینجا بود جای خالی مامانینا اینقدر به چشم نمیومد ولی امروز که رفت خونه یه جور بدی خالی شد،جای خالی سه تاشون یهو معلوم شد ...عصر که برگشتم و در خونه رو باز کردم به زور میخواستم جلوی اشکام رو بگیرم ولی وقتی یادداشتی که آبتین برام روی میزم گذشته بود رو دیدم دیگه اختیار اشکام دست خودم نبود...
آبتین یه پارچه شور و هیجانه و انرژی،آدم هیچ وقت باهاش حوصلش سر نمیره،هیچ وقت بیکار نمیمونه،برای همین وقتی نیست جای خالیش خیلی به چشم میاد...
ما دوتا ۴ سال اختلاف داریم،۹۰% از وقتی که با همیم به کل کل و تو سر و کله ی همدیگه زدن میگذره ولی به قول قدیمیا جونمون برای همدیگه در میاد...
جاش خالیه...خیلی...
کریسمس و سال نو اینجا رو دوست دارم...فضای شهر به قدری قشنگ میشه که آدم از دیدنش حس خوبی بهش دست میده.ویترین مغازه ها،خیابونا،حتی در و پنجره ی خونه ها،همه و همه اینقد قشنگ و شادن که خواه ناخواه این حس خوب بهت منتقل میشه.درسته که سال نو خودمون رو بیشتر دوست دارم چون اول بهاره و واقعا نشونه ی نو شدنه،چون باهاش یه عالمه خاطره دارم و ... ولی سال نو اینجا هم یه جور دیگه قشنگ و دلنشینه.
درسته که امسال این حس خوب چندین برابر بود و هست به خاطر بودن مامان،بابا و آبتین.درسته که نمیتونم منکر خوشحالیم از این بابت بشم ولی مگه میشه بعد از این همه اتفاق بد*،دل آدم واقعا خوش بمونه؟
------------------------------------------------------
*
۱.فوت آقای منتظری
۲.عاشورای ایران
۳.حمله به دانشگاه ها
...
بالاخره تموم شد.عجب ترمی بود!دارم از خواب میمیرم،فردا هم عازم پاریسم چون مامانینا دارن میان.خیلی حس خوبیه،ولی راستش نای ابرازش رو ندارم از بس که خوابم میاد.
پ.ن.راستی چند وقتی نیستم.
حس خوبیه وقتی به این فکر کنی که فقط 5 روز دیگه مونده تا این ترم و امتحاناش تموم شه,حس خیلی خوبتریه وقتی دلت به این خوش باشه که بعد از این ۵ روز قراره خونواده ی ۴ نفریت که فعلا ۳ تیکه شده دوباره دور هم جمع شن.تنها بدی این موضوع اینه که این اتفاقات داره برای آدم بی جنبه ای مثل من میفته که به جای درس خوندن همش به فکر هفته ی دیگه اس .
امروز توی راهرو چند تا از بچه ها داشتن ازم راجع به ۱۶ آذر و ایران میپرسیدن،یکی از استادامون که داشت از اونجا رد میشد پوزخند زشتی زد و رو به من گفت "تو خیلی باید خوشحال باشی که اینقد خوش شناسی که توی کشوری مثل فرانسه هستی" و رفت.من خیلی ناراحت شدم،تا اومدم جوابش رو بدم یکی دیگه از استادا که اصلیت یونانی داره و شاهد این ماجرا بود دستم رو گرفت و گفت "افلاطون میگه ایرانیان فرزندان زمین سخت و ناهموارند،زمین سخت و ناهموار،مادر سختگیریست و فرزندان نیرومند و توانا میپرورد.دنیا به زودی پیروزی نسل توانای ایران رو میبینه و این بهترین جوابه!"
------------------------------------------
پ.ن

...خواستم اون روز،چه دور و چه نزدیک،یادم نره که هزینه ی آزادی هنگفت بود برای مردم سرزمینم،پیر و جوان و زن و مرد...خواستم یادم نره که چه صبور ،مظلوم و با افتخار از پس کثیف ترین و بی شرمانه ترین حرکات به روز روشن رسیدیم...
هرچند که چند روز پیش دوستی میگفت افتخار اون روز سهم همه ی اونهاییه که در نبود من و تو براش تلاش کردن،نه ما ...
این شهر ما کلا زیاد ایرانی نداره،اینقد هم کوچیکه که هم همه ی ایرانی هاش همدیگه رو میشناسن هم اینکه تا یه ایرانی اضافه شه همه دیر یا زود میفهمن.برای همین من و شادی هروقت میخواهیم راجع به کسی حرف بزنیم خیالمون راحته که کسی اینجا فارسی نمیفهمه و ما راحت میتونیم هرچی میخواهیم بگیم.دیروزبعد از ظهرحوصله مون سر رفته بود،رفتیم یه گشتی تو شهر زدیم،یه کم خرید کردیم و بعد رفتیم تو یکی از کافه های لب دریا نشستیم .داشتیم حرف میزدیم که یکی از بغلمون رد شد و بوی ادکلنش نظرمون رو جلب کرد.یه پسر جوون بود که پشت به ما سر یکی از میزای نزدیک مون نشست،شادی برگشت گفت:
- چه عجب بلاخره یکی پیدا شد اینجا که ادکلن بزنه.
-آره واقعا،مثلا تو کشور عطر و ادکلن هم هستن،یه نفرشون بوی عطر نمیده.بعد تهران از بغل هرکی رد میشی بوی عطرش تا ۶ متر اون طرفتر پیچیده.
-آخی آره واقعا،پسرای خودمون خیلی خوبن تو این چیزا.
-بابا اینا دختراشون هم بوی عطر نمیدن آخه،مشکل فقط پسراشون نیست.
-آره راست میگی.اینم موهاش مشکیه،معلومه فرانسوی نیست.صورتشم معلوم نیست حدس بزنیم کجاییه حداقل.حالا خوبه عرب باشه.وااای!
-نه شبیه عربا نبود،من یه لحظه دیدم قیافش رو...
جمله ی من هنوز تموم نشده بود که یه پسر دیگه از راه رسید،حالا قیافه ی من و شادی رو تصور کنید وقتی دومیه دستش رو زد رو شونه ی اون اولیه و گفت "سفارش دادی؟" و دومیه لبحند به لب سرش رو به طرف ما برگردوند و گفت " خیلی بد موقع اومدی هومن"
دیشب از دانشگاه که اومدم مامانینا بهم زنگ زدن.با بابا که داشتم حرف میزدم یکی از جمله هاش حسابی اشکم رو در آورد.وسط حرفش برگشت بهم گفت "گل خندون بابا،تو چرا اینقد تلخ شدی،کجان اون خنده های قشنگ همیشگیت؟" ...این حرف بابا انگار مهر تاییدی بود به همه ی فکرهای این چند وقته...برای همین با شنیدنش نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم...
چند روز پیش داشتم خود الانم رو با ۴ سال پیش مقایسه میکردم...داشتم فکر میکردم که قبل از اومدن به اینجا تحت هیچ شرایطی خنده امکان نداشت از رو لبم بره،حتی وقتی هیچ چیزی خوب پیش نمیرفت،همیشه یه عالمه حرف برای گفتن داشتم،اینقد همیشه دیدم به همه چی مثبت بود که بعضی وقتا خودم هم تعجب میکردم،همیشه عاشق شلوغی و سر و صدا بودم...داشتم فکر میکردم اون همه امید و خوش بینی کجا رفت؟تو این سالهای دور از خونه چی شد که من رفته رفته اینقد آدم ساکتی شدم و برای یه لبخند کوچیک دنبال دلیلهای بزرگ میگردم...چرا اینجا حتی اگه با ۴۰ نفر هم دوست باشم باز چت کردن و حرف زدن با دوستای ایرانم یه چیز دیگه اس؟...چرا اینجا اینقد تنهاییم برام ارزشمند شده؟؟؟...برای منی که همیشه از تنهایی و سکوت فراری بودم...دیگه دیشب جمله ی بابا رو که شنیدم یاد همه ی این فکرها افتادم و اشکم سرازیر شد...
خسته شدم،خودم هم از دست خودم خسته شدم از بس غر زدم... این هم میگذره... (البته بماند که چجوری میگذره)...
عجب هفته ای بود،۴ تا امتحان تو ۵ روز!اگه آخر ترم بود حداقل دلم خوش بود که همین ۴ تا مونده و بعدش خلاص،ولی این هفته :
-هر روز از ۸ صبح تا ۷ بعد از ظهر کلاس داشتم
-وقتی جنازم میرسید خونه تازه باید برای فردا صبح درس میخوندم
-درس خوندن برای هر کدوم ازاین امتحانها یعنی خوندن یه کتاب ۳۰۰-۴۰۰ صفحه ای و شونصد صفحه جزوه
اگه من میفهمیدم اونایی که این برنامه ها رو برای ما ریختن چه برداشتی از موجودی به نام دانشجو دارن خیلی خوب بود...کارای متفرقه و تفریح و... پیشکش،ماها حتی به درس خوندن هم نرسیدیم تو این هفته!!!!
اونایی که من رو میشناسن میدونن که من همیشه وقتهایی که حجم درسم زیاد میشد یا امتحانها نزدیک بود و ... کارهای الکیم هم زیاد میشده،و از اونجایی که ترک عادت موجب مرض است من همچنان با پشتکار تمام به این روش ادامه میدم.البته تا حالا هیچ وقت باعث نشده که به کارهای اصلیم نرسم ولی خب...
کلا ۵ هفته به آخر ترم مونده و اصولا این یعنی اینکه دختر جون مثل بچه ی آدم بشین درست رو بخون ولی :
-با شادی (یکی از هم دانشگاهی های من که تازگی ها همسایه هم شدیم ) برای کلاس های فیتنس(هر روز)ثبت نام کرده بودیم و از دیروز شروع شده!!!!
-دو تا کتاب جدید تو دستمه که تا تمومشون نکنم آروم نمیشم.
-اینترنت هم که جای خود داره!
حالا چه کنیم؟!؟ D:
خیلی وقت بود که تو فکر داشتن یه وبلاگ بودم ولی تا امروز عشق به بوی کاغذ و صدای کشیده شدن مداد روی کاغذ نمیگذاشت .
حسم مثل بچه ای است که یکهو وارد جمع بزرگترها میشه!راستش ۴ سالی میشه که مینویسم،یعنی از روزی که ایران را برای اولین بار به قصد ادامه تحصیل ترک کردم،ولی همیشه روی کاغذ نوشتم و تنها کسی که اون نوشته ها را میخواند خودم بودم...
حالا من هم هوس خونده شدن به سرم زده.