یکی از مشکلات عمده ی من اینه که مثل خیلی ها "نه" گفتن برام کار واقعا سختیه،مخصوصا اگه در جواب دوست و فامیل باشه.از طرف دیگه کتاب هام جز با ارزش ترین اموالم به حساب میان و شدیدا روشون حساسم .
چند ماه پیش یکی از این دوستهای من -که خودش اگه جون به عزراییل بده،کتاب به کسی امانت نمیده-وقتی فهمید که کمدی الهی من اینجاس،به من گفت من اینارو ببرم،یه ماهه برمیگردونم،منم گفتم باشه.خلاصه ۳ جلدش رو برد که ۱ ماهه بخونه و الان تقریبا 8 ماهه که هیچ خبری ازش نیست.امروز یکی دیگه از دوستام به من گفت اگر کمدی الهیت رو نمیخوای من بگیرم ازت بخونمش،من هم که منتظر فرصتی بودم بحث این کتاب رو پیش بکشم و ببینم اصلا کتابم زنده اس یا نه گفتم راستش دست ... است ،میپرسم ازش اگه دیگه لازمش نداره تو بگیر بخون.به نظرتون عکس العمل اون دوست اولی چی بود؟با یه نگاه عاقل اندر سفیه تو چشم من گفت: "احمق اونیه که کتاب امانت میده،و احمقتر اونیه که کتابی که امانت گرفته رو به صاحبش پس میده" !!!!
من کلا آدم سیاسی ای نیستم،سیاسی هم نمینویسم ولی این روزها ساکت نشستن و فقط نگاه کردن خیلی سخت شده...
قصدم مرثیه خوانی نیست،بلد هم نیستم راستش.ولی ناراحتم...پر از بغض و فریادم...
نمیفهمم کسایی رو که با سوز و گداز از مرگ سلینجر* میگن و فریاد وا حسرتا سر میدن ولی از اون طرف انگار نه انگار که همین بغل گوششون دو تا جوون هم وطنشون رو اعدام کردن.
نمیفهمم آدم چطوری میتونه بشنوه که بابای آرش میگه "من هیچ تسلیتی رو نمیپذیرم،فقط تبریک!چون آرش شهید راه دموکراسی و آزادیه!" و دلش آتیش نگیره و باز ساکت بشینه و نگاه کنه...
این بازی کثیف تا کی میخواد ادامه پیدا کنه؟؟؟دیروز ندا و سهراب و امیر و کیانوش و و و ... ،امروز آرش و محمد رضا،فردا نوبت کیه ؟؟؟
------------------------------------------------------
*نویسنده ی معاصر آمریکایی رمان معروف و محبوب "ناتور دشت",که دیروز فوت کرد .
چشمتون روز بد نبینه،این چند روز اخیر بدجور سرماخورده بودم،از این سرمخوردگیهای مزخرفی که همه جای بدنت درد میگیره،سرت سنگین میشه،گلوت میسوزه و دائم باید یه جعبه ی دستمال کاغذی دنبالت باشه!
سرماخوردگی به تنهایی چیز مزخرفیه،چه برسه به اینکه تنها هم باشی ...حالا باز من شانس آوردم که هلن و شادی بودن و هوام رو داشتن،ولی خب...
حالا اینها به کنار،از اونجایی که ظاهرا این چند وقته من رو دور سورپرایز شدنم،دیروز ظهر چسبیده بودم به شوفاژ و داشتم سوپ میخوردم که در زدن،فکر کردم شادی است،در رو باز کردم دیدم دو تا از دوستهای فرانسوی سابقمن که دو سال پیش از این شهر رفتن و دیگه نه جواب میل های من رو دادن،نه خبری از خودشون!بد از دو سال بیخبری کامل!!!بدون هماهنگی!!!تازه کلی هم ذوق کرده بودن که "در پایین بسته بود ولی چون میخواستیم سورپرایزت کنیم با یکی از همسایه هات اومدیم تو" (و خوب اینجاس که آدم از خودش میپرسه پس فرق نگهبان با مترسک چیه ؟!؟)
فکر نمیکنم خیلی نیازی به توضیح میزان سورپرایز شدن من باشه،با چشمهای پف کرده و صدای گرفته و دستمال های توی دستم!!!مخصوصن وقتی میدونی که هدف از این همه محبت الکی فقط پیدا کردن یه جای خواب مجانیه!!!
صبح خواب خواب بودم که زنگ آیفون رو زدن.به زور از تخت اومدم بیرون و همینجوری که به طرف آیفون میرفتم غر میزدم که اه این دیگه کیه صبح کله ی سحر،یه روز صبح کلاس نداشتم خواستم بخوابم ها و ... . نگهبان ساختمون بود!گفت یه بسته برام اومده،بهش گفتم تحویل بگیرش میام پایین ازت میگیرم. همینجوری که داشتم آماده میشدم برم پایین تو این فکر بودم که کی بسته فرستاده،من که منتظر بسته نبودم و ...
وقتی بسته رو از نگهبان گرفتم و چشمم به اسم فرستندش افتاد عملا نزدیک بود شاخ در بیارم!وقتی بازش کردم و عطر همیشگیم و لواشکها رو دیدم دلم پر کشید برای روزای خوب ایران بودنم،اما...
...کاش این کارها رو نمیکردی...کاش برام ننوشته بودی"این بو همیشه و همیشه یادآور تو و خاطرات قشنگ با تو بودن،بوده و هست"...ضد و نقیض بودنت رو دوست ندارم...این بودن و نبودن نصفه نیمه...کلافه ام میکنه...
من صبح ها از تخت که میام بیرون از بغل میز که رد میشم کامپیوتر رو روشن میکنم ،میرم حموم و وقتی میام اولین کاری که میکنم صفحه ی میل و fb و بالاترین رو باز میکنم،اول از همه هم بالاترین رو میخونم و خب خیلی وقته که صبح هام با خبر های خوبی شروع نمیشن...
دیروز صبح،روز من با خبر ترور دکتر علی محمدی شروع شد،صفحه ی بالاترین که باز شد اولین تیتر این بود: "انفجار بمب در تهران" ،من مردم و زنده شدم تا جریان رو فهمیدم،خیلی دلم گرفت از فکر اینکه هر روز قیمت جون هم وطن هام کم و کمتر میشه برای صاحبان قدرت و زور...از فکر اینکه نکنه واقعا کشور همیشه دوست داشتنی من هم داره تبدیل به عراق ، یا لبنان دوم میشه... از فکر اینکه...
بعد از بالاترین رفتم سراغ میلم،یکی از دوست هام یه لینک برام فرستاده بود،کلیک کردم ببینم چیه،که صدای احمد شاملو تو خونه پیچید که میگفت "موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست...موطن آدمی تنها در قلب کسانیست که دوستش میدارند..." .یه گزارش ۷-۸ دقیقه ای بود راجع به غربت و ... .نمیگم جالب بود، نه نبود...نمیگم هم آهنگاش قشنگ و خاطره انگیز و ... بودن،چون نبودن.ولی بهانه ای بود برای اینکه یادم بیفته چقد دلم تنگه... برای اینکه یادم بیفته چقد دلم هوای موقعی رو کرده که هواپیما ارتفاع کم میکنه و تو از پشت شیشه ی هواپیما تو تاریکی شب تهران چراغ های شهر رو میبینی که لحظه به لحظه بزرگتر و پرنورتر میشن...
بعد از خوندن میلهام رفتم سراغ fb ،و عجیب اینکه اونجا هم یکی از بچه ها یه ویدئو شیر کرده بود به نام "این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست " ... و خلاصه دیروز صبح،حسابی روز من ساخته شد قبل از رفتن ...
پ.ن.البته یه جورایی موضوع فقط دلتنگی نیست ها،بیشتر خبرهای بد و اوضاع خیلی بد ایرانه که اینقد آدم رو حساس میکنه.من الان بیشتر از اینکه دلم تنگ باشه یا بخوام برگردم و ... نگرانم!میترسم!همش انگار حالت آماده باش دارم برای اتفاقای بد...
هر طبقه ی این ساختمون ما دو واحد داره،واحد های فرد،که واحد های کوچکترن و اکثرا دانشجوها توشون هستن و واحد های زوج ،واحد های بزرگتر،برای خانواده ها .واحد روبروی من یه خانوم و آقای میانسال یونانی زندگی میکنن،هلن و واسیلیس کاناتاریس.این دو تا آدمهای فوق العاده مهربونین،خیلی هم هوای من رو دارن،ناهار های یکشنبه ی من رو معمولا هلن درست میکنه و برام میاره،اصلا هم کاری به اصرار های من نداره هرچی بهش میگم.یا بعضی شبها وقتی برمیگردم میبینم روی در برام یادداشت گذشته که مثلا "کیک درست کردم،برای تو هم گذاشتم،اگه دوست داشتی بیا ازم بگیرش " یا "ما امشب فلان غذا رو داریم،خوشحال میشیم بیای پیشمون" و ... خلاصه اینکه خیلی دوتاشون بهم محبت میکنن.اینها دوتا پسر هم دارن،آدونیس و لئونید،که هردوشون لیون درس میخونن و هر دفعه میان یه سری به مامان باباشون میزنن و تا وقتی که هستن ساختمون رو رو سرشون میذارن.امروز ظهر من داشتم لباسامو اطو میکردم یهو دیدم یکی داره با مشت و لگد میزنه به در.رفتم در رو باز کردم دیدم لئونید دوید تو خونه،آدونیس هم که در خونه شون رو از پشت گرفته بود که از اون طرف باز نشه مثل فشفشه از جاش پرید تو خونه و در رو بست.من تا اومدم بفهمم چی شده دیدم دوباره یکی داره میکوبه به در و به یونانی یه چیزایی میگه.لئونید و آدونیس دلشون رو گرفته بودن و میخندیدن و میگفتن باز نکن،اگه دستش بهمون برسه میکشتمون.من بلافاصله فهمیدم جریان چیه ،گفتم "جوناتان* است؟این دفعه چه بلایی سرش آوردید؟" خلاصه کاشف به عمل اومد که اینا با هم شرط بسته بودن که کی میتونه زودتر از بقیه یه نفس یه بطری آبجو رو تموم کنه.تا اینجای ماجرا مشکلی نیست،مشکل از اونجایی شروع میشه که این دوتا یه عالمه فلفل سیاه رو میریزن تو شیشه ی جوناتان بیچاره و اون از همه جا بیخبر هم برای بردن شرط یه نفس نصف شیشه رو میخوره تا میفهمه چه بلایی سرش اومده!!!!
-----------------------------------------------------------------------------------------
* یکی از دوست های اینا که سر یه شوخی کوچک ماجرای شوخیهاشون کش پیدا کرد و الان مدتیه که کار به شوخی های گاه جبران ناپذیر کشیده.
آبتین امروز صبح رفت.خونه خیلی خالی شد.تا امروز که اینجا بود جای خالی مامانینا اینقدر به چشم نمیومد ولی امروز که رفت خونه یه جور بدی خالی شد،جای خالی سه تاشون یهو معلوم شد ...عصر که برگشتم و در خونه رو باز کردم به زور میخواستم جلوی اشکام رو بگیرم ولی وقتی یادداشتی که آبتین برام روی میزم گذشته بود رو دیدم دیگه اختیار اشکام دست خودم نبود...
آبتین یه پارچه شور و هیجانه و انرژی،آدم هیچ وقت باهاش حوصلش سر نمیره،هیچ وقت بیکار نمیمونه،برای همین وقتی نیست جای خالیش خیلی به چشم میاد...
ما دوتا ۴ سال اختلاف داریم،۹۰% از وقتی که با همیم به کل کل و تو سر و کله ی همدیگه زدن میگذره ولی به قول قدیمیا جونمون برای همدیگه در میاد...
جاش خالیه...خیلی...
عاطفه به یه بازی وبلاگی دعوتم کرده،گفته از سالی که گذشت بنویسیم و اینکه چه جور سالی بود برامون...راستش ۲۰۰۹ اتفاقای خوب زیادی داشت ولی به قول یکی از دوستام امیدوارم ۲۰۱۰ هرچی هست مثل ۲۰۰۹ نباشه!شاید اولش اصلا اینجوری فکر نمیکردم،چون شروع ۲۰۰۹،شروع خوبی بود،ولی من حواسم نبود که اینجا چون سال با بهار شروع نمیشه پس مثل"سالی که نکوست از بهارش پیداست" هم مصداقی نداره.چه از نظر درسی،چه روحی،چه هرچی...گفتنی زیاده ولی من فقط فعلا دوتا از مهمتریناش رو میگم...
یکی از مهمترین دلایل بد بودن ۲۰۰۹،وضعیت ایران بود...کشور همیشه دوست داشتنی من...یادمه روزهای قبل از انتخابات،مناظره ها با ۱۰ دقیقه تاخیر روی youtube پخش میشدن،من و یکی از دوستام که اسپانیا زندگی میکنه با هم توی مسنجر انلاین میشدیم و همزمان میدیدیم و نظر میدادیم راجع بهشون و بحث میکردیم...اون روزها دلمون پر میکشد برای بودن تو خیابونای تهران،برای زندگی کردن اون لحظه های شاد،برای بستن مچبند های "سفید تغییر" و "سبز" ...چقد شاد بودیم،چقد امید داشتیم،دغدغه مون این بود که همدیگه رو راضی کنیم کروبی بهتره یا موسوی...ولی چه زود همه چی از اینرو به اونرو شد...چه زود خنده رو لبامون مرد...به فاصله ی چند روز همون جوونایی که با خنده و شادی،امید رو تو خیابونا فریاد میزدن،تو همون خیابونا پرپر شدن...۷ ماهه که خنده از لبامون رفته ولی امید رو تو دلمون نگه داشتیم،۷ ماه!!!کم نیست...
یکی دیگه از دلایل،رابطه ی من و آقا قد بلنده است...تعطیلات سال نو پارسال من ایران بودم،اون مدت شاید یه جورایی بهترین دوران رابطه ی من و آقا قد بلنده بود...مدت زیادی از شروع رابطه گذشته بود و به قول معروف به پختگی رسیده بود،دوری های بلند مدت هم باعث شده بود قدر با هم بودنمون رو بدونیم...هر روزش یه عالمه اتفاق خوب داشت،یه عالمه خاطره و حرفای به یاد موندنی...البته منظورم این نیست که همش قربون صدقه ی همدیگه میرفتیم،نه،چون کلا از این کارا نمیکنیم، همون لجبازیهامون با همدیگه،کل کل ها،حرفای قشنگ و ... .همه ی تلاشمون این بود که تا میتونیم ساعت هامون رو با هم بگذرونیم،اون از کارش میزد،قرارای کاریش رو کنسل میکرد و ... خلاصه روزهای فوق العاده ای بودن اون روزا... تا اینکه رسیدیم به آخر سفر و من برگشتم...
هرچی میگذشت رابطه ی من و آقا قد بلنده عجیب و غریب تر میشد،پیچیده میشد...دست خودمون هم نبود...توی سفر تابستون،با اینکه دوتایی از بودن با هم خیلی خوشحال بودیم ولی در عین حال هردومون انگار نمیخواستیم طرف مقابلمون بیشتر از این وابسته بشه...نمیخواستیم مزاحم زندگی اون یکی باشیم وقتی خودمون نیستیم...هرچی به اخر سفر من نزدیک میشدیم بیشتر با دست پس میزدیم و با پا پیش میکشیدیم...تا اینکه رسیدیم به روزهای آخر سفر...از طرفی سعی میکردیم تا جایی که ممکنه با هم باشیم،هردومون ناراحت بودیم ولی میخواستیم اون یکی رو دلداری بدیم و از طرف دیگه یه قرار ناگفته داشت بینمون گذاشته میشد انگار...
حالا هم چند ماه از سفر آخر میگذره و توی این مدت کم اتفاقای عجیب غریب نیفتاده تو این رابطه...
پارسال این موقع من اونجا بودم و روز تولدت پیش هم بودیم...همونجوری که میخواستم تولدت رو تبریک گفتم...همونجوری که دوست داشتم...امسال هم قرار بود دوباره پیش هم باشیم این روزها رو...این بار قرار بود تو اینجا باشی...با همه ی پیچیدگیهای این رابطه خوشحال بودم که امسال هم میتونم اونجوری که دوست دارم برات تولد بگیرم...ولی نشد...تبریک تولدت با اون چیزایی که من ساخته بودم تو ذهنم خیلی فرق داشت...زمین تا آسمون...هیچ چیز اونجوری نبود که میخواستم،که دوست داشتم...امروز من این سر بودم و تو اون سر و همه چیز باید خلاصه میشد تو همون مکالمه ی تلفنی...
کریسمس و سال نو اینجا رو دوست دارم...فضای شهر به قدری قشنگ میشه که آدم از دیدنش حس خوبی بهش دست میده.ویترین مغازه ها،خیابونا،حتی در و پنجره ی خونه ها،همه و همه اینقد قشنگ و شادن که خواه ناخواه این حس خوب بهت منتقل میشه.درسته که سال نو خودمون رو بیشتر دوست دارم چون اول بهاره و واقعا نشونه ی نو شدنه،چون باهاش یه عالمه خاطره دارم و ... ولی سال نو اینجا هم یه جور دیگه قشنگ و دلنشینه.
درسته که امسال این حس خوب چندین برابر بود و هست به خاطر بودن مامان،بابا و آبتین.درسته که نمیتونم منکر خوشحالیم از این بابت بشم ولی مگه میشه بعد از این همه اتفاق بد*،دل آدم واقعا خوش بمونه؟
------------------------------------------------------
*
۱.فوت آقای منتظری
۲.عاشورای ایران
۳.حمله به دانشگاه ها
...
بالاخره تموم شد.عجب ترمی بود!دارم از خواب میمیرم،فردا هم عازم پاریسم چون مامانینا دارن میان.خیلی حس خوبیه،ولی راستش نای ابرازش رو ندارم از بس که خوابم میاد.
پ.ن.راستی چند وقتی نیستم.
حس خوبیه وقتی به این فکر کنی که فقط 5 روز دیگه مونده تا این ترم و امتحاناش تموم شه,حس خیلی خوبتریه وقتی دلت به این خوش باشه که بعد از این ۵ روز قراره خونواده ی ۴ نفریت که فعلا ۳ تیکه شده دوباره دور هم جمع شن.تنها بدی این موضوع اینه که این اتفاقات داره برای آدم بی جنبه ای مثل من میفته که به جای درس خوندن همش به فکر هفته ی دیگه اس .
امروز توی راهرو چند تا از بچه ها داشتن ازم راجع به ۱۶ آذر و ایران میپرسیدن،یکی از استادامون که داشت از اونجا رد میشد پوزخند زشتی زد و رو به من گفت "تو خیلی باید خوشحال باشی که اینقد خوش شناسی که توی کشوری مثل فرانسه هستی" و رفت.من خیلی ناراحت شدم،تا اومدم جوابش رو بدم یکی دیگه از استادا که اصلیت یونانی داره و شاهد این ماجرا بود دستم رو گرفت و گفت "افلاطون میگه ایرانیان فرزندان زمین سخت و ناهموارند،زمین سخت و ناهموار،مادر سختگیریست و فرزندان نیرومند و توانا میپرورد.دنیا به زودی پیروزی نسل توانای ایران رو میبینه و این بهترین جوابه!"
------------------------------------------
پ.ن

...خواستم اون روز،چه دور و چه نزدیک،یادم نره که هزینه ی آزادی هنگفت بود برای مردم سرزمینم،پیر و جوان و زن و مرد...خواستم یادم نره که چه صبور ،مظلوم و با افتخار از پس کثیف ترین و بی شرمانه ترین حرکات به روز روشن رسیدیم...
هرچند که چند روز پیش دوستی میگفت افتخار اون روز سهم همه ی اونهاییه که در نبود من و تو براش تلاش کردن،نه ما ...
این شهر ما کلا زیاد ایرانی نداره،اینقد هم کوچیکه که هم همه ی ایرانی هاش همدیگه رو میشناسن هم اینکه تا یه ایرانی اضافه شه همه دیر یا زود میفهمن.برای همین من و شادی هروقت میخواهیم راجع به کسی حرف بزنیم خیالمون راحته که کسی اینجا فارسی نمیفهمه و ما راحت میتونیم هرچی میخواهیم بگیم.دیروزبعد از ظهرحوصله مون سر رفته بود،رفتیم یه گشتی تو شهر زدیم،یه کم خرید کردیم و بعد رفتیم تو یکی از کافه های لب دریا نشستیم .داشتیم حرف میزدیم که یکی از بغلمون رد شد و بوی ادکلنش نظرمون رو جلب کرد.یه پسر جوون بود که پشت به ما سر یکی از میزای نزدیک مون نشست،شادی برگشت گفت:
- چه عجب بلاخره یکی پیدا شد اینجا که ادکلن بزنه.
-آره واقعا،مثلا تو کشور عطر و ادکلن هم هستن،یه نفرشون بوی عطر نمیده.بعد تهران از بغل هرکی رد میشی بوی عطرش تا ۶ متر اون طرفتر پیچیده.
-آخی آره واقعا،پسرای خودمون خیلی خوبن تو این چیزا.
-بابا اینا دختراشون هم بوی عطر نمیدن آخه،مشکل فقط پسراشون نیست.
-آره راست میگی.اینم موهاش مشکیه،معلومه فرانسوی نیست.صورتشم معلوم نیست حدس بزنیم کجاییه حداقل.حالا خوبه عرب باشه.وااای!
-نه شبیه عربا نبود،من یه لحظه دیدم قیافش رو...
جمله ی من هنوز تموم نشده بود که یه پسر دیگه از راه رسید،حالا قیافه ی من و شادی رو تصور کنید وقتی دومیه دستش رو زد رو شونه ی اون اولیه و گفت "سفارش دادی؟" و دومیه لبحند به لب سرش رو به طرف ما برگردوند و گفت " خیلی بد موقع اومدی هومن"
دیشب از دانشگاه که اومدم مامانینا بهم زنگ زدن.با بابا که داشتم حرف میزدم یکی از جمله هاش حسابی اشکم رو در آورد.وسط حرفش برگشت بهم گفت "گل خندون بابا،تو چرا اینقد تلخ شدی،کجان اون خنده های قشنگ همیشگیت؟" ...این حرف بابا انگار مهر تاییدی بود به همه ی فکرهای این چند وقته...برای همین با شنیدنش نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم...
چند روز پیش داشتم خود الانم رو با ۴ سال پیش مقایسه میکردم...داشتم فکر میکردم که قبل از اومدن به اینجا تحت هیچ شرایطی خنده امکان نداشت از رو لبم بره،حتی وقتی هیچ چیزی خوب پیش نمیرفت،همیشه یه عالمه حرف برای گفتن داشتم،اینقد همیشه دیدم به همه چی مثبت بود که بعضی وقتا خودم هم تعجب میکردم،همیشه عاشق شلوغی و سر و صدا بودم...داشتم فکر میکردم اون همه امید و خوش بینی کجا رفت؟تو این سالهای دور از خونه چی شد که من رفته رفته اینقد آدم ساکتی شدم و برای یه لبخند کوچیک دنبال دلیلهای بزرگ میگردم...چرا اینجا حتی اگه با ۴۰ نفر هم دوست باشم باز چت کردن و حرف زدن با دوستای ایرانم یه چیز دیگه اس؟...چرا اینجا اینقد تنهاییم برام ارزشمند شده؟؟؟...برای منی که همیشه از تنهایی و سکوت فراری بودم...دیگه دیشب جمله ی بابا رو که شنیدم یاد همه ی این فکرها افتادم و اشکم سرازیر شد...
خسته شدم،خودم هم از دست خودم خسته شدم از بس غر زدم... این هم میگذره... (البته بماند که چجوری میگذره)...
۲۴ سال پیش وقتی مامان و بابای من با هم ازدواج کردن،بابای من تصمیم میگیره یه خونه طبق اون چیزایی که مامانم دوست داره طراحی کنه،خلاصه طراحی و ساختن اون خونه به خاطر یه سری مشکلات چند سالی طول میکشه و بالاخره میشه کادوی سومین سالگرد ازدواجشون و امروز دقیقا ۲۱ سال از اون روز گذشته و مامان و بابا هنوز توی همون خونه ان...خونه ای که جدا از مامان و بابا،برای من و آبتین(داداشم) هم پر از خاطره است...من عاشقانه تک تک فضاهای اون خونه رو دوست دارم،هر گوشه اش یه عالمه اتفاق و خاطره و آدم های مختلف رو به یادم میاره....
ولی باز هم توی همه ی اون فضاها،کتابخانه ی اون خونه یه چیز دیگه اس برای من...همیشه بوده...با دیوارهای پوشیده از کتابش،با مبلهای راحتی مشکیش ، بوی کاغذ و بوی عودی که هر روز صبح مامان تو اون اتاق روشن میکنه ...اون اتاق یادآور همه ی اون روزها ایه که من فارغ ازگذر زمان و هر چیز دیگه تک تک اون کتابهایی رو میخوندم که مامان و بابا طی سالها جمع کرده بودن و از روی یادداشتهای مامان یا بابا گوشه ی صفحه ها میفهمیدم انها وقتی اون کتاب رو خوندن چه حسی داشتن و با مال خودم مقایسش میکردم ...یادآور بابا پشت میز کارش،یادآورحرف زدن با مامان و صدای ویولن آبتین...
اون اتاق،خلوت نوجوانی من بود...خلوت خنده ها و گریه ها و ...
قبل از اومدن به اینجا لحظه لحظه ی زندگی من بین دیوارای اون خونه گذشت ...لحظه لحظه ی شادیها وغمها و عاشقی های دوره ی نوجوانی... و امروز ۵ سال و ۳ ماهه که سهم من از همه ی اون فضاها و آدمای دوست داشتنی سالی ۲-۳ ماه بیشتر نیست...
دلم برای اون خونه،اون کوچه،شهر و آدماش تنگ شده...
...
"هنوز عطرت توی داشبورد ماشینه"
...
یکی از مشکلات عمده ی من با آقا قد بلنده اینه که ماها اصلا تکلیفمون با هم روشن نیست،یعنی نمیخواهیم احتمالا تکلیفمون رو روشن کنیم.
ما هیچ وقت حتی یه دعوا هم نکردیم با همدیگه.کل کل چرا،کار هر روز و هر دقیقه مون بود،از بس که دو تامون لجباز و یه دنده ایم،ولی منظورم اینه که این رابطه تموم نشد،خیلی نصفه نیمه موند هر دفعه با اومدن من...همه چی با خوبی و خوشی نصفه کاره موند...این سفر آخر که من میخواستم برگردم،یه جورایی قرارناگفته ای گذاشته شد بینمون،که هر کسی زندگی مستقل خودش رو داشته باشه،یعنی اینکه انتظار بیجا نداشته باشیم از طرف مقابل،یعنی اینکه خودمون رو تحمیل نکنیم به اون یکی وقتی میدونیم که با این همه فاصله هیچی سر جای خودش نیست...
تو همه ی این چند ماه بعد از سفر آخر،یه جورایی انگار هیچ کدوم نمیدونیم خودمون و طرف مقابل کجای چه رابطه ای قرار داریم.
من هی سعی میکنم به خودم بقبولونم که "وقتی تو اونجا نیستی حق نداری انتظار داشته باشی که اون اونجا بشینه منتظر ببینه تو سالی دو دفعه میری ایران یا یه دفعه".هی سعی میکنم به خودم بقبولونم که "ما دیگه فقط دو تا دوست معمولی ایم برای هم". تماس هام رو کم کردم،برای اینکه حس کردم از این وضیعت راضی نیست،حق هم داره احتمالا،تماس هام رو کم کردم که فکر نکنه مزاحمشم،فکر نکنه محدودش میکنم،یا هر چی.اون هم تماس هاش رو کم کرد.ولی حس میکنم نمیفهممش.اینکه هر دفعه یکهو پیداش میشه،اینکه یکهو به سرش میزنه بیاد اینجا،اینکه هر دفعه بی مقدمه به چیزایی اشاره میکنه که من کلا از یاد برده بودمشون،حرفایی که پشت تلفن میزنه (که هیچ کدوم حرفایی نیستن که آدم به یه دوست معمولی بزنه)یا مثلا همین ۵ تا کلمه ی اول پست که من امروز بعد از باز کردن یاهو مسنجر دیدم!نه سلامی،نه حال و احوالی،نه یه کلمه بیشتر،نه یه کلمه کمتر!!!...اگه این سفر آخر یه شیشه از عطرم رو توی داشبورد ماشینش پیدا نکرده بودم باورم نمیشد که فقط و فقط این عطر رو خریده چون عطریه که من همیشه میزنم...ولی دیگه دلیل یادآوریش چیه؟!؟من که میدونم اون داره زندگیش رو میکنه،دیگه این کاراش برای چیه...
_______________________________
اون اولش که شروع کردم به نوشتن اصلا قرار نبود اینجوری بشه که هفته ای یه بار بنویسم،ولی این دو هفته واقعا به هیچ کاری نرسیدم،از بس که درس و امتحان و پروژه و... داشتیم.کاش هرچه زودتر این سه هفته هم تموم میشد که من حداقل ۲ هفته نفس بکشم.
عجب هفته ای بود،۴ تا امتحان تو ۵ روز!اگه آخر ترم بود حداقل دلم خوش بود که همین ۴ تا مونده و بعدش خلاص،ولی این هفته :
-هر روز از ۸ صبح تا ۷ بعد از ظهر کلاس داشتم
-وقتی جنازم میرسید خونه تازه باید برای فردا صبح درس میخوندم
-درس خوندن برای هر کدوم ازاین امتحانها یعنی خوندن یه کتاب ۳۰۰-۴۰۰ صفحه ای و شونصد صفحه جزوه
اگه من میفهمیدم اونایی که این برنامه ها رو برای ما ریختن چه برداشتی از موجودی به نام دانشجو دارن خیلی خوب بود...کارای متفرقه و تفریح و... پیشکش،ماها حتی به درس خوندن هم نرسیدیم تو این هفته!!!!
...
- آقا قد بلنده:دارم کارهام رو میکنم کریسمس بیام اون طرف ها!
-من:شوخی میکنی!؟!
-آقا قد بلنده:اگه ناراحتی نیام!
-من:معلومه که نه دیوونه.
...
و من از عصر تا حالا دارم به این فکر میکنم که چرا همیشه همینجوره ؟چرا همیشه یا هیچ کس یا همه با هم؟؟؟
اونایی که من رو میشناسن میدونن که من همیشه وقتهایی که حجم درسم زیاد میشد یا امتحانها نزدیک بود و ... کارهای الکیم هم زیاد میشده،و از اونجایی که ترک عادت موجب مرض است من همچنان با پشتکار تمام به این روش ادامه میدم.البته تا حالا هیچ وقت باعث نشده که به کارهای اصلیم نرسم ولی خب...
کلا ۵ هفته به آخر ترم مونده و اصولا این یعنی اینکه دختر جون مثل بچه ی آدم بشین درست رو بخون ولی :
-با شادی (یکی از هم دانشگاهی های من که تازگی ها همسایه هم شدیم ) برای کلاس های فیتنس(هر روز)ثبت نام کرده بودیم و از دیروز شروع شده!!!!
-دو تا کتاب جدید تو دستمه که تا تمومشون نکنم آروم نمیشم.
-اینترنت هم که جای خود داره!
حالا چه کنیم؟!؟ D: